عمران صلاحی گواشی!

اون روزا خوب یادمه

یه روزی بابام اومد مادرمو کتک زدش

بعدشم فرشامونو برد و فروخت.

مادرم گریه می‌کرد.

من می‌خواستم بابامو نفله کنم

من هنوز بچه بودم

                            خبر نداشتم که باید

یه نفر پیدا می‌شد «فقر»و می‌زد.