اون روزا خوب یادمه
یه روزی بابام اومد مادرمو کتک زدش
بعدشم فرشامونو برد و فروخت.
مادرم گریه میکرد.
من میخواستم بابامو نفله کنم
من هنوز بچه بودم
خبر نداشتم که باید
یه نفر پیدا میشد «فقر»و میزد.