اون روزا خوب یادمه
یه روزی بابام اومد مادرمو کتک زدش
بعدشم فرشامونو برد و فروخت.
مادرم گریه میکرد.
من میخواستم بابامو نفله کنم
من هنوز بچه بودم
خبر نداشتم که باید
یه نفر پیدا میشد «فقر»و میزد.
من فهمیدهم در همیشه رو همون یه پاشنه میچرخه!
پ.ن: خودمونی گواشی به روز شد.