آرشیو
هلال احمر
سازمان ملی جوانان
40چراغ
SPRC
OHCHR
ایران اهدا
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386

آقا ما تصمیم داریم گوش یه نفر رو ببریم. منظور از ما، من و آبرنگ عزیزه. شما پیش‌نهاد می‌کنین گوش کدوم وبلاگ‌نویس رو ببریم؟ ما خودمون تکنولوژی خریت رو مد نظر داریم اما شما می‌تونین انتخاب کنین و برامون کامنت بذارین. منتظریم.

جریان یه مصاحبه‌س و ریختن همه‌ی پته‌های طرف روی آب!

متن مصاحبه هم تو آبرنگ و هم تو گواش منتشر می‌شه.

اگه بشه ماهی ۱ نفر رو نابود می‌کنیم!!!

بعد از انتخاب شدن قربونی می‌تونین سوالایی که می‌خواین بپرسیم رو مطرح کنین.

پ.ن: ما به آبرنگ ابراز عشق کرده‌یم. و دپریشن عشقولانه‌مون داره به‌تر می‌شه.


شنبه 27 مرداد ماه سال 1386

تموم عمرت درگیر اتفاقایی هستی که نمی‌دونی چرا نمی‌افتن!

به خودت می‌یای و مشتت رو جمع می‌کنی... تو سر خودت می‌زنی که: باید...


دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386

کاش یه چیزی بود تو مغز آدم که... فک کن... مثلن گوش چپت رو می‌پیچوندی مغزت رفرش می‌کرد حافظه‌ی کوتاه‌مدتت پاک می‌شد!

پ.ن: تازگیا کشف کرده‌یم گواش یه مرضی‌ داره به اسم پست‌آزاری! یعنی هرچی می‌نویسه، پاک می‌کنه.


شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
مرگ فقیر بیچاره‌ها صدا نداره!

پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386

مث یه فاحشه‌ی پیر که می‌خواد اولین هم‌خوابگیش رو دوباره تجربه کنه اما نمی‌تونه، شده‌م یه سنده‌ی سرگردون... از این طرف... به اون طرف!


چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386

کاش قرصی، شیافی، چیزی ضد شک و تردید اختراع می‌شد. فک کن چقدر راحت یه چیزی رو می‌چسبیدی و همین: من معتقدم!


شنبه 13 مرداد ماه سال 1386
مامور پیش‌گیری

دیروز دوتا از این مامور پیش‌گیریها تو پارک به‌مون گیر دادن. با دختر دوست مامانم بودیم. یارو پرسید چه نسبتی دارین؟ منم گفتم. اما نمی‌دونم چی شد که خل شدم گیر دادم: «این چه طرز برخورد با مردمه؟» یارو هم گیر داد: «تا چشمت در بیاد! زنگ بزن بابات بیاد تا به‌ت بگم.» منم گیر دادم: «بابام سرهنگه پدرتونو در می‌یاره.» اونم گیر داد :«هرکی می‌خواد باشه.» این شد که شروع کردم با موبایلم به شماره گرفتن. دختر دوست مامانم هاج و واج مونده بود که این دیگه عجب احمق دیوونه‌ایه! بعد دو دقیقه که موبایلم بابا رو گرفت ماموره ترسید گفت برو!

حالا که فک می‌کنم می‌بینم اگه یارو ولمون نمی‌کرد من باید از کدوم قبرستونی بابا می‌یاوردم؟! تازه از نوع سرهنگش! تازه فک کن چه گندی بالا می‌یومد اگه دوست مامانم می‌فهمید دخترش این سه روزی که مثلن با دانشگاهشون رفته بوده اردو...!

پ.ن: نمی‌دونم چرا اسم این مامور پیش‌گیری رو که شنیدم یاد یه چیزی افتادم عجیببببب! 

پ.ن.۲: حکومت ما حکومت یه وجبیه. حکومت انرژی هسته‌ای برای روشن نگه داشتن تموم چراغا!


سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386

دلم لک زده واسه کتک خوردن از قلدرایی که واقعن قلدرن!


شنبه 6 مرداد ماه سال 1386

گور بابای ضمیر ناخودآگاهی که می‌گه: «بالاخره یه در پیدا می‌شه!»

من یه عمره به کثافت این هزار وجهی تاریک دست کشیده‌م!

حالا می‌خوام کمربندمو محکم ببندم با مخ برم وسط دیوار!


چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386

فک کردی یادم نیست بچه که بودم منو می‌بردی حموم چکارا باهام می‌کردی؟ حالا شوهر کرده‌ی آدم شده‌ی واسه من؟

«واااای ببین نیاکان کوچولو چقد بزرگ شده!»

می‌خوای بخندم بگم مرسی؟

می‌خوای دخترتو ببرم حموم؟

«ممنونم خاله جون.»

حال می‌کنی خاله صدات می‌کنم؟

فک می‌کنی خیلی بزرگی؟

فک می‌کنی خنگم؟ پس اینو داشته باش:

«خاله یادته منو می‌بردی حموم با هم...»

چیه؟ چرا زرد کردی؟

نترس بدبخت... سگ خورد!

« می‌بردی حموم با هم حموم می‌کردیم؟»

پ.ن: دروغ‌های کوچیک و باورپذیر لازمه‌ی زندگی‌ان!





لینک‌دونی گواش
مهمونا: 44368

کلیک نکن
کتونی چینی
خودم
آئورا
Powered by BlogSky.com