| |
| چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386 |
|
آقا ما تصمیم داریم گوش یه نفر رو ببریم. منظور از ما، من و آبرنگ عزیزه. شما پیشنهاد میکنین گوش کدوم وبلاگنویس رو ببریم؟ ما خودمون تکنولوژی خریت رو مد نظر داریم اما شما میتونین انتخاب کنین و برامون کامنت بذارین. منتظریم.
جریان یه مصاحبهس و ریختن همهی پتههای طرف روی آب!
متن مصاحبه هم تو آبرنگ و هم تو گواش منتشر میشه.
اگه بشه ماهی ۱ نفر رو نابود میکنیم!!!
بعد از انتخاب شدن قربونی میتونین سوالایی که میخواین بپرسیم رو مطرح کنین.
پ.ن: ما به آبرنگ ابراز عشق کردهیم. و دپریشن عشقولانهمون داره بهتر میشه. |
|
| |
| شنبه 27 مرداد ماه سال 1386 |
|
تموم عمرت درگیر اتفاقایی هستی که نمیدونی چرا نمیافتن!
به خودت مییای و مشتت رو جمع میکنی... تو سر خودت میزنی که: باید... |
|
| |
| دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386 |
|
کاش یه چیزی بود تو مغز آدم که... فک کن... مثلن گوش چپت رو میپیچوندی مغزت رفرش میکرد حافظهی کوتاهمدتت پاک میشد!
پ.ن: تازگیا کشف کردهیم گواش یه مرضی داره به اسم پستآزاری! یعنی هرچی مینویسه، پاک میکنه. |
|
| |
| شنبه 20 مرداد ماه سال 1386 |
|
| مرگ فقیر بیچارهها صدا نداره! |
|
| |
| پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386 |
|

مث یه فاحشهی پیر که میخواد اولین همخوابگیش رو دوباره تجربه کنه اما نمیتونه، شدهم یه سندهی سرگردون... از این طرف... به اون طرف! |
|
| |
| چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386 |
|
کاش قرصی، شیافی، چیزی ضد شک و تردید اختراع میشد. فک کن چقدر راحت یه چیزی رو میچسبیدی و همین: من معتقدم! |
|
| |
| شنبه 13 مرداد ماه سال 1386 |
| مامور پیشگیری |
دیروز دوتا از این مامور پیشگیریها تو پارک بهمون گیر دادن. با دختر دوست مامانم بودیم. یارو پرسید چه نسبتی دارین؟ منم گفتم. اما نمیدونم چی شد که خل شدم گیر دادم: «این چه طرز برخورد با مردمه؟» یارو هم گیر داد: «تا چشمت در بیاد! زنگ بزن بابات بیاد تا بهت بگم.» منم گیر دادم: «بابام سرهنگه پدرتونو در مییاره.» اونم گیر داد :«هرکی میخواد باشه.» این شد که شروع کردم با موبایلم به شماره گرفتن. دختر دوست مامانم هاج و واج مونده بود که این دیگه عجب احمق دیوونهایه! بعد دو دقیقه که موبایلم بابا رو گرفت ماموره ترسید گفت برو!
حالا که فک میکنم میبینم اگه یارو ولمون نمیکرد من باید از کدوم قبرستونی بابا مییاوردم؟! تازه از نوع سرهنگش! تازه فک کن چه گندی بالا مییومد اگه دوست مامانم میفهمید دخترش این سه روزی که مثلن با دانشگاهشون رفته بوده اردو...!
پ.ن: نمیدونم چرا اسم این مامور پیشگیری رو که شنیدم یاد یه چیزی افتادم عجیببببب!
پ.ن.۲: حکومت ما حکومت یه وجبیه. حکومت انرژی هستهای برای روشن نگه داشتن تموم چراغا! |
|
| |
| سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386 |
|
دلم لک زده واسه کتک خوردن از قلدرایی که واقعن قلدرن! |
|
| |
| شنبه 6 مرداد ماه سال 1386 |
|
گور بابای ضمیر ناخودآگاهی که میگه: «بالاخره یه در پیدا میشه!»
من یه عمره به کثافت این هزار وجهی تاریک دست کشیدهم!
حالا میخوام کمربندمو محکم ببندم با مخ برم وسط دیوار! |
|
| |
| چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386 |
|
فک کردی یادم نیست بچه که بودم منو میبردی حموم چکارا باهام میکردی؟ حالا شوهر کردهی آدم شدهی واسه من؟
«واااای ببین نیاکان کوچولو چقد بزرگ شده!»
میخوای بخندم بگم مرسی؟
میخوای دخترتو ببرم حموم؟
«ممنونم خاله جون.»
حال میکنی خاله صدات میکنم؟
فک میکنی خیلی بزرگی؟
فک میکنی خنگم؟ پس اینو داشته باش:
«خاله یادته منو میبردی حموم با هم...»
چیه؟ چرا زرد کردی؟
نترس بدبخت... سگ خورد!
« میبردی حموم با هم حموم میکردیم؟»
پ.ن: دروغهای کوچیک و باورپذیر لازمهی زندگیان! |
|