آرشیو
هلال احمر
سازمان ملی جوانان
40چراغ
SPRC
OHCHR
ایران اهدا
یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386

خدا رو شکر دست همه‌ی احمقا اسلحه نیست!


پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
تولد گواشی!

رفته بودم طلا بخرم. داشتم قفسه‌ها رو نیگا می‌کردم که در گاوصندوق باز شد و یه حجم چروک افتاد بیرون. سر و ته‌ش معلوم نبود. بعد دوتا دست از لای چروکا اومد بیرون و فهمیدیم یارو آدمه. پیرمرده رو به دیوار فریاد زد: «چی می‌خواین؟» فروشنده که جوون محترمی بود داد زد: «هیچی...» پیرمرده یه سرفه کرد و افتاد مرد. فروشنده‌هه یه صندلی رو برداشت برد بالای سرش و کوبید تو کمر پیرمرده. بعد دوتا سیگار روش خاموش کرد. بعد دوتا بشکه نفت ریخت روش و آتیشش زد. بعد یه بمب گذاشت زیرش و چروک منفجر شد و خون پاشید رو در و دیوار مغازه. من داشتم غش می‌کردم از ترس که پیرمرده یهو تکون خورد! از تو چروکا دو تا پا بیرون اومد و یارو بلند شد رفت تو گاوصندوق و در رو بست. جوونه تعریف کرد که یه فال‌گیری اینو روز تولدش دیده به‌ش گفته ایشالله ۱۲۰۰۰۰ ساله بشی. این بابا هم تازه ۶۸۲۴ سالشه!

پ.ن: گواششششش... تولدت مبارک!


سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386

دیروز یه کلاغه داشت پشت پنجره‌ی اتاقم مخ یه گنجیشکه رو می‌زد. یه کفتر با زانتیا اومد جلو پای گنجیشکه «بق‌بقو» کرد، گنجیشکه یه نوک زد تو سر کلاغه سوار زانتیاهه شد تیک‌آف کشیدن رفتن!


شنبه 23 تیر ماه سال 1386

- «آخه چرا تو این‌قد دپرسی عزیزم؟ می‌خوای واست یه شعر بخونم تا دلت وا شه؟»

- «بخون...»

- «من پری کوچک غمگینی را می‌شناختم که قبل از هاراکیری آن‌قدر عربده زد: نوستالژیا... نوستالژیا... تا مرد!»

«من پری بزرگ غمگینی را می‌شناختم که قبل از هاراکیری آب دماغش را با لاشه‌ی پری کوچک غمگین پاک کرد و از بوی عرق زیر بغل پری کوچک غمگین خفه‌ شد و مرد.»

«من پری خیلی خیلی بزرگ غمگینی را می‌شناختم که قبل از هاراکیری دست‌ها و پاهای پری بزرگ غمگین را خورد (از گرسنگی!) و مسموم شد و مرد.»

«آه! ای پری غمگین لندهور من... تو که اندازه‌ی سه تا برج هیکل داری...!»

پ.ن: Dont click افتتاح شد. هنوز خیلی ناقصه اما اگه به‌ش یه نیگا بندازین بد نیست. قسمت مربوطه رو می‌تونین زیر لوگو ببینین و روش کلیک کنین. منتظر راه‌نمایی و نظرتونم. طی دو روز آینده حتمن کامل‌تر می‌شه... 


پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
انسان‌دوستی گواشی!

دیروز حس آدمیتم گل کرد و یه پیرمرد فسیلی از فامیلامونو برداشتم بردم قبرستون. حالا بماند که بدون گواهینامه راننده‌ی فامیل هم شده‌یم (البته از بدشانسی فقط پیر و پاتالای فامیل!) و این شاغلام ۳ساله که علاوه بر خم بودن و چند تا انفکتوس خفیف و شدید... آلزایمر هم گرفته. توی راه دهن ما رو سرویس کرد بس که هی خوند: «قربون دست و پنجه‌تون... مموشی نره تو گنجه‌تون!» یهو قاطی می‌کرد و می‌خواست در رو وا کنه بره بیرون سیگار بکشه! خلاصه روانی شدم تا رسیدیم قبرستون. پیاده که شدیم دیگه خفه شد و شعر نخوند. زیر بقلشو گرفتم ببرمش سر قبر مادر پدرش. وسط راه یهو یه نیگا به من کرد و هولم داد و بلند گفت: «تو دیگه کی هستی؟... می‌خواستی جیبمو بزنی ذلیل‌مرده؟» حالا بیا و ثابت کن من کی‌ام! گفتم: «شاغلام منم... نیاکان... پسر شیرین خانوم... یادت اومد؟» یه نیگا دیگه کرد و گفت: «هوم؟!» سرشو خاروند. انگار بالاخره موفق شده بودم مغز این تک‌یاخته‌ای رو به کار بندارم! آروم آروم رفتم جلو: «آره شاغلام جون... یادت اومد؟ یوهووو... منم... نیااااااکااااااااان» سعی کردم قیافه‌مو مهربون کنم. زیر بقلشو که گرفتم گفت: «ها؟» باز یه نیگا به‌م انداخت و هولم داد و داد زد: «تو دیگه کی هستی؟... می‌خواستی جیبمو بزنی ذلیل‌مرده؟» حالم از هرچی آدم و آدمیت بود داشت به هم می‌خورد. اما چاره‌ای نبود. گندی بود که خودم بالا آورده بودم.

خلاصه با هر بدبختی‌یی بود بردمش تا سر قبرها. اولش نفهمید کجاس. هنو داشت قربون دست و پنجه‌تون می‌خوند. اما یهو چشمش گشاد شد و پرید رو یه قبر. عربده می‌زد: «بابام کی مرد؟... چرا به من نگفتین نامردا؟» حالا بیا و ثابت کن که: شاغلام بابات صد ساله مرده!  اصلن گوشش بده‌کار نبود و عین ابر بهار آب‌غوره می‌گرفت. یه ربعی گریه کرد تا چشمتون روز بد نبینه... چشمش به قبر ننه‌ش هم افتاد! باز چشمش گشاد شد و  افتاد رو قبر و عربده زد: «ننه! ننه‌م کی مرد؟!!! چرا به‌م نگفتین نامردا؟» حالا فک کن اون میت بدبخت که ۹۰ ساله کسی روی قبرش پا هم نذاشته چه کیفی کرد وقتی دید یه همچین گریه کن بیستی داره واسه‌ش اشک می‌ریزه... یه ربع دوم که تموم شد زدم سر شونه‌ش و گفتم: «شاغلام جون... بریم؟» برگشت و یه نیگا به‌م انداخت و داد زد: «تو دیگه کی هستی؟ سر قبر ننه‌ آقامونم نمی‌ذارین راحت باشیم؟» من یه قدم رفتم عقب. یهو گفت: «ها؟! آقام؟» و برگشت سمت قبر باباش: «آقام؟...» یهو خودشو انداخت رو قبر که: «آقام کی مرررررررررد؟» و روز از نو روزی از نو.

حاضرم تو درک سیخ داغ تو تنم بره اما یه ثانیه دیگه چشمم به ریخت نحس اون پیرمرد هاف‌هافوی کثافت نیفته. ک...ن لق انسانیت هم کرده! بعضی وختا فک می‌کنم هیچ‌کی پنجاه سالگی من رو نمی‌بینه. پیری تنها چیزیه که ازش بیشتر از دخترای لوس و ننر متنفرم.


سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386

آرژانتین کشور بزرگی است.


یکشنبه 17 تیر ماه سال 1386
هگل پشت در توالت عمومی

مامان صورت چروکیده‌ی ساموئل بکت رو با دستمال گردگیری می‌کنه و می‌گه: «این فیلسوف‌ها هم عجب آدمای احمقی‌ن!»

رو تختم غلت می‌زنم: «چرا؟»

حالا داره سبیل نیچه رو برانداز می‌کنه: «تموم عمر می‌شینن یه گوشه سیگار می‌کشن و به این فک می‌کنن که چرا زنده‌ن. بعد صد سال هم که فهمیدن یا سرطان ریه می‌گیرن یا خودشون خودشونو می‌‌کشن!!!»

ابرو بالا می‌ندازم که: «تازه خیلی‌هاشونم نمی‌فهمن!»

می‌ره سمت در: «آدمیزاد همینه مادر‌جون. به قول بابای خدابیامرزت: اینا هنوز تنگشون نگرفته که فلسفه از سرشون بپره!»

هگل پشت در توالت عمومی!!! فک کن!!!

 پ.ن: جهت تسهیل در درک مطلب به این سادگی مدیریت گواش ضرب‌المثلی با حدود ۱۲۰۰۰ سال قدمت رو تغییر داد!!! به امید درک به‌تر.


جمعه 15 تیر ماه سال 1386

من در قبال شما مسئول هستم. شما هم در قبال من مسئولید.

جامعه‌ی لجن‌در‌مال یعنی جامعه‌ی مسئول.


چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386

می‌خوام یه کارخونه‌ی نوشابه‌ بزنم اسمشو بذارم: هسته‌کولا.

پ.ن: داشتم فک می‌کردم رستم‌کولا هم بد نیستاااا!!!


سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386
امتحان گواشی!

جناب آقای استاد دکتر محترم عزیز سلام. اگه دست‌خطم خرچنگ‌قورباغه‌س ببخشید. غرض از مزاحمت این‌که من این امتحانو خراب کردم. گند زدم. اما به خدا تقصیر من نیس. نمی‌دونم چه‌جوری بگم. آخه خیلی مسخره‌س. اساعه‌ی ادب می‌شه. اما از اون‌جایی که قضیه حیاتیه می‌گم خدمتتون: نمی‌دونم شما تا چه حد به «خبث طینت» اعتقاد دارید اما من حدود یک ساعتی هست که به‌ش معتقدم. استاد من خیلی خونده بودم به خدا. اما این مراقب سهل‌الخروج شما گند زد به همه‌چی. دختره‌ی ولنگ و واز خیکی! از همون اولش که اومد تو کلاس یه جوری به من نیگا کرد که فهمیدم یه نقشه‌ای واسه من داره. استاد به خدا من بی‌تربیت نیستم. همچین آروم آروم اومد نزدیک من انگار می‌خواد بپره روم. بعد مثلن خودکارش افتاد رو زمین. خم شد ورش داره. توجه می‌فرمایید استاد؟ سوراخ مخرج مبارکشو درست گرفت جلو دماغ بنده و: «زارپ»!

استاد من تو این چند سال زندگی دانشجویی از این‌جور سر و صداها زیاد شنیده‌م. اما اصولن این چیزا یا صدا دارن یا بو. این موجود خبیث اما هم پارازیت صوتی ایجاد کرد و هم خفه‌مون کرد. لامصب تا آخر امتحان هرکاری کردم از بوی گندش خلاص شم نشد که نشد.

استاد خودتون می‌دونین که من تو دانشگاه دشمن زیاد دارم. مطمئنم این یارو اصلن مراقب نبود. استخدامش کرده بودن که نذاره من واحد شما رو پاس کنم. وگرنه نیاکان آدم درس‌خون و آرومیه. اصلن از خودتون می‌پرسم: اگه یکی در دهن شما (بی ادبیه) بی‌ناموسی می‌کرد می‌تونستین امتحان بدین؟ من مطمئنم شما آدم با شعوری هستید و مث بعضی از این استادا (مث این یارو دکتر صداقت ترک خر!) نفهم نیستین و به من نمره می‌دین... ببخشید اگه مزاحمتون شدم. دانش‌جوی خوب و همیشگی شما. نیاکان پارسا.

پ.ن. فوری: پس از تلاش‌های شبانه‌روزی این‌جانب قسمت کتاب‌خونه‌ی گواشی راه‌اندازی شد. قسمت مربوطه رو می‌تونین سمت چپ صفحه بعد از لوگوی دوستان ببینید و روش کلیک کنین.


یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386

یه دیوونه دیروز تو اتوبوس کنارم نشسته بود. هی می‌خندید و می‌گفت: «ما فهمیدیم بعد دیگه‌ای هم هست...»


پنجشنبه 7 تیر ماه سال 1386

فرشته کوچولوی من... بذار بقیه هر‌چی دلشون می‌خواد بگن... اما واقعیت اینه که بعضی چیزا خیلی زودتر از اون که ترکشون بکنی ترکت کرده‌ن.





لینک‌دونی گواش
مهمونا: 44380

کلیک نکن
کتونی چینی
خودم
آئورا
Powered by BlogSky.com