| |
| چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386 |
|
|
یادته بردیم سر قبر بابا؟ یادته گفتی آخر عاقبت همهمون
اینه؟
تازه حالیم شده... آخر عاقبت بابا همون وخت که ریغ رحمتو سر کشید تموم شد. اینا
رو خودمون به تهش اضافه کردهیم.
تازه حالیم شده چقدر خر بودهم تموم عمرم...
تازه حالیم شده تلاش واسه خوب بودن به این چس نالهی: «خدا بیامرزدش... آدم
خوبی بود!» نمیارزه!
پ.ن: نقاشی روبرو از
سها ی عزیزه.
پ.ن.۲: اگه به بلاگاسپاتیا و بلاگغاییها جواب نمیدم مشکل از سرورمه به
خدا... ناراحت نشن. |
|
| |
| جمعه 18 خرداد ماه سال 1386 |
|
| وقتی بفهمی نصف بازدیدکنندههات با گوگلسرچ وایگرا و کاندوم سر از وبلاگت در آوردهن به خودت میگی: وااای پسر... واااای! |
|
| |
| سه شنبه 15 خرداد ماه سال 1386 |
|
راس میگی. ما آدما مث کرم کدو باید خودمون خودمونو ترمیم کنیم.
اگه خودی مونده باشه! |
|
| |
| سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386 |
|
به دعوت فروز عزیز به یه بازی دعوت شدم. مث اینکه جریانش اینه که بگی از کیا چه تاثیری گرفتهی تو زندگیت.
اصولن تو زندگی من آدمای تاثیرگذار زیادی بودن مث.... مث... خوب البته نبودن!
ما تا چشم باز کردیم تو کوچه ول بودیم و آب دماغمون آویزون بود. هرچی هم دارم از خودم دارم!
البته تاثیر میترا الیاتی رو تو داستاننویسی خودم نمیتونم نادیده بگیرم و ازش ممنونم.
در ادامه از از این به بعد ٬ نامهها و اف ام دعوت میکنم شرکت کنن.
پ.ن: محمد عزیزم با توجه به بسته شدن وبلاگت تو کامنتینگ من اگه قبول زحمت بکنی یه دنیا ممنون میشم. (شهیدان زندهاند!) و اینکه آقا ما منتظر دومیش هستیم.
پ.ن.۲: اف ام اگه اینبار هم قبول نکنی نه من و نه تو! گفته باشم بهت. |
|
| |
| شنبه 5 خرداد ماه سال 1386 |
| زندگی گواشی |
دیروز تو مهمونی یه دختری نشست کنارم. گفت: «خیلی خوشی انگار». به طلایی موهاش نیگا کردم و پکی به سیگارم زدم: «چطور مگه؟» شونههای کوچیکشو بالا انداخت: «همهش داری میخندی... خوش بهحالت...» دستشو دراز کرد طرفم: «پانتهآ هستم. میتونی پانی صدام کنی.» به ناخنهای قهوهایش نیگا کردم و باهاش دست دادم: «نیاکان». گفت: «راس میگن نویسندهای؟» خندیدم. بوی کوجیراش میداد. گفتم: «نمیدونم...» و خندیدم. گفت: «اگه ازت بخوام میتونی قصهی زندگی منو بنویسی؟». سیگارمو تو پیشدستی پر از پوست میوه خاموش کردم. خودمو کشیدم سمتش و گفتم: «زندگی سگی خودمو هم بنویسم هنر کردهم!» جا خورد. چشماش گشاد شد. قهوهای بود رنگ چشماش. قهوهای روشن. پرسید: «چطور مگه؟» منم تکسرفهای کردم و گفتم: «پدر من کلمبیاییالاصله. تو جریان انقلابای زمون چهگوارا فرار کرد و اومد ایران... سرهنگ بود اونجا. هیچی نداشتیم. اینجا دستفروشی بوگیر توالت میکرد... تا با مامانم آشنا شد. مامانم بعد به دنیا آردن من مرد. معلوم نشد چرا... بابام اونقدر مشروب میخورد و منو با کمربند میزد که از خونه فرار کردم. شبا مییومد سراغم و... یه مدتی دارالتادیب بودم... تازه سه ساله که اومدهم بیرون...» رنگش پریده بود. لبهای صورتیش رو تو هم کشید و پرسید: «پس الان چطور زندگی میکنی؟» آه بلندی کشیدم. بار اولی بود که این حرفا رو به یکی دیگه میگفتم. گفتم: «با دایی و زنداییم زندگی میکنم... بعضی شبا میندازنم بیرون... داییم میگه: تو یه آشغالی... پول هم بهم نمیدن... یا واسه روزنامهها با اسم مستعار چیز مینویسم... یا مواد میفروشم تو پارک دانشجو... میخواستم خودکشی کنم چند بار... اما نتونستم... آخه عاشق یه دختریم... چند وقته معلوم شده سرطان داره... داره میمیره...» افتاد به گریه. پا شد و رفت دستشویی. همه حواسشون رفت پیش پانی که هقهق دوید وسط مجلس. پانی که از دستشویی اومد بیرون هنوز سکسکه میکرد. دوستم سعید که دوست صمیمی پانیه کشیدش کنار و با هم حرف زدن. فک کنم ازش پرسید چی شده. من یه سیگار دیگه روشن کردم. پانی یهکم حرف زد و بعد دوباره زد زیر گریه... سرشو گذاشت رو شونهی سعید و هقهق. سعید هاج و واج مونده بود. یه نیگا کرد به من و دید دوباره دارم میخندم. خواست به پانی چیزی بگه که پانی دست سعیدو کنار زد و باز رفت تو دستشویی. سعید سرخ شده بود. وقتش بود پاشم بیام بیرون از مهمونی. سعید اومد سمتم و گفت: «باز تو مست کردی؟... این دریوریا چیه سرهم کردی واسه این بدبخت؟» |
|
| |
| جمعه 4 خرداد ماه سال 1386 |
|
| مجبوری به خوشبختی قناعت کنی. چه حیف! |
|
| |
| سه شنبه 1 خرداد ماه سال 1386 |
| عشق گواشی! |

دیروز سر کلاس یکی از دوستهام لای دفترم رو وا کرد و با خط خوش یه شعر احساسی به زبون انگلیسی واسهم نوشت... فک کنم از لورکا بود.
منم خودکارو ازش گرفتم و با خط خرچنگ غورباقهی خودم نوشتم: سلام عزیزم عزیزم سلام. دوست دارم آشقتم والسلام...
نمیدونم چی شد یهو پا شد رفت!
پ.ن: یکی منو بفرسته حموم!!! |
|