| |
| شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
نیس دیدیم این اف ام عزیزمون یه وبلاگ دیگه وا کرده٬ طبع شاعریمون گل کرد و ترکمون زدیم به تاریخ ادبیات جهان که:
seE!
Nothing!
seE!
the fucking game in over little beE! |
|
| |
| چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
این روزها مد شده دخترها بکارتشان را سرخ رژگونه میکشند!!! |
|
| |
| دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| دیکتاتورنامه |
یه بابایی میگفت: «ببین گواش عزیز من... دموکراسی به درد مردم این مملکت نمیخوره.»
گواش: «تا کی بگه! مردم بگن یا توی دیکتاتور!»
پ.ن: آقا اونقدر بدم مییاد از اینایی که مث من فک میکنن گهی شدهن! حالا جریان چیه بماند! همهی چس بازیاشون یهطرف٬ کروات مشکی زدن تو خیابونشون یهطرف! |
|
| |
| پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
خوبی تاریکی اینه که کثافت زیر پات رو نمیبینی.
باورت میشه همهچی تمیز و بکره!
محکم و سربلند قدم برمیداری.
پیش به سوی تاریکی! |
|
| |
| پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
| قانون چرخ و فلک بزرگ بدبختیه٬ که توش تقریبن تموم کارهای فقیر فقرا رو با زندون مکافات میکنن! |
|
| |
| دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
روزمرگیهای من تمومی نداره. هیچی تمومی نداره. بالاخره مامان رو هم از اون کارخونهی کوفتی انداختن بیرون و محترمانه بهش گفتن: «شرت کم.». وقتش بود چند نفر دیگه برن قاطی گداگشنهها. جامعه به گداگشنهها احتیاج داره. همونطور که به گردنکلفتها. ما هم بریم. به درک! بریم بچسبیم به همون قسمت از پسموندههای زندگی مدرن که به فقیربیچارهها مربوط میشه: دلهدزدی٬ خودفروشی٬ شرخری٬ اعتیاد٬ و حتا مردن.
فک که میکنم میبینم فرق ما با قدیمیا تمدنه. تمدن فقط آشغال ریختن تو سطل نیس. احمقانهس. تمدن یعنی احترام متقابل. یعنی بهجای توسر برده زدن٬ بهش احترام گذاشتن. تمدن یعنی بردهها رو مشتری کردن. مصرفکننده کردن. تو یه همچین جامعهای کسی تو سرت نمیزنه اما مجبوری به بورژوازی احترام بذاری. مجبوری دسترنج صبح تا شب بردگیت تویکارخونهی پولدارها رو بدی به پولدارها تا غذا بگیری. تا نمیری. تا... شاید تعطیلش کنم. نمیدونم. |
|
| |
| یکشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
آقا این رفیق روشنفکر ما میگفت: «اگه میخوای روشنفکر بشی گوش کن ببین من چیا میگم. تو هم همونا رو بگو.»
حالا که حساب میکنم میبینم بدک نمیگفتهها!!! |
|
| |
| شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
تموم زندگیم دنبال آگاهی سگدو زدم.
خسته شدم. مث بقیه فک کردم آگاهم. |
|
| |
| پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
یه بابایی رو میشناختم که تو زندگیش دو تا آرزو بیشتر نداشت و به هیچکدوم هم نرسید.
یه بابایی رو میشناختم که دلش میخواس سکس سه نفره رو امتحان کنه اما چون آبلهرو بود دو نفرهش رو هم تجربه نکرد.
یه بابایی رو میشناختم که دار و ندارشو فروخت که بره مکه بمیره اما روز قبل از پرواز تو یه سگدونی چهلمتری طرفای میدون شوش مرد.
یه بابایی رو میشناختم که پشت به زنش میخوابید.
یه بابایی رو میشناختم...
ااااااااه.... حال میکنین چقدر بابا میشناختهم؟!
پس تویی که جمعه به جمعه مییام سر قبر کوفتیت کی یی؟ منم دلم میخواد یه روز از اون آلبوم کهنه بیای بیرون و بوسم کنی. |
|
| |
| دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| هبوط |
- «این اول گاز زد.»
- «نخیرم!»
- «تو بودی.»
- «خودت بودی.» |
|
| |
| یکشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
«بوی نم یعنی اتاق من. یعنی لکههای شکم کردهی سقف. یعنی گوشهی پاک و پرنوری که نه پاک باشد و نه چندان پرنور. یعنی دوازده متر بدبختی. خوشبختی موضعی. بدبختی. و باز هم بدبختی. با پنجرهای که به دود باز میشود!»
«برای همیشه توسری خوردهها عدالت یعنی: نفس توسری. یعنی تلاش برای توسری خوردن. یعنی عدالتجویی. یعنی سر خم کردن تا فرشتهی عدالت با آن ترازوی دو کفهای مامانیاش محکم بکوبد تو سرت!»
پ.ن: قسمتهایی از رمان ناتموم اپیزودهای ناتمام من. نوشتهی خودم.
پ.ن: نمایشگاه کتاب نزدیکه. من این جمعه دارم میرم. اگه دوست داشتین قرار بذاریم با هم بریم. فقط نظر بدین که بفهمیم کیبهکیه. |
|
| |
| جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
-« تو خدا رو قبول داری؟»
-« خدای تو رو نه!»
-« خدای من کیه؟»
-« من چه میدونم؟!!!»
پ.ن: بیربط: اگه میدونستیم اون دوماد کنس قراره هزار تومن شادباش بده اون همه خودمونو اون وسط هلاک نمیکردیم!
پ.ن: بیربطتر: چقدر تازگیا چیز زیاد شده! ماشالله اونقدر همهچی آزاده!!! و ما به اصول اخلاقی پایبندیم که وقتی میریم داروخونه و از ترس بیآبرویی و بیادبی میگیم:« اهن... ببخشید...چیز میخواستم»٬ داروخونهچی نمیدونه کاندومه٬ وایگرا س٬ الکل گندمه٬ نوار بهداشتیه٬ قرص اچ دیه یا...! |
|
| |
| چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
شرط میبندم اگه اون تخت میخدار رو هم از اون مرتاض مادر مردهی بیخیال مادیات بگیریم خودکشی میکنه.
حالا هی بعضی از احمقا از معنویات بگن و رستگاری! |
|
| |
| چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
| پایین تنه برای گداگشنهها یه معدن طلای دم دسته! |
|
| |
| یکشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| اصفهان |
اصفهان که رفتم فهمیدم تو چه جهنمدرهای زندگی میکردهم تا حالا!
میشینی و زل میزنی به کاشیکاریهای سردر مسجد جامع. همهچی میپیچه... میپیچه... میپیچه و تنها چیزی که نجاتت میده تاریکی زیر سردره.
بلند میشی. میری سمت تاریکی. پشت تاریکی بازم پیچیدگیه و پیچیدگی و آسمون منقوشی که هیچ وقت دست کثیف تو بهش نمیرسه!
بهخدا اگه گاو رو ببری بذاری وسط میدون نقش جهان شروع میکنه به اپرا خوندن! حالا حساب کنین این رفیق ما میلاد تو اون ۵ ساعتی که چسبیده بود به ستونای عالیقاپو چی نوشت!!!
و از همه مهمتر این که دارم ۲ نفر میشم. ما میشم. |
|