آرشیو
هلال احمر
سازمان ملی جوانان
40چراغ
SPRC
OHCHR
ایران اهدا
دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
بعضی وقتا از خودم می‌پرسم چیکار کرده‌م که بین این همه آدمیزاد درست و حسابی باید خدا تو سیاه‌سوخته رو نصیبم بکنه؟!

جمعه 24 فروردین ماه سال 1386

می‌گن اون بالاها یه چراغی روشنه که هر‌چی سنگ پرت کنی طرفش خاموش نمی‌شه...

«این طور می‌گن!!!»

 

 

پ.ن.۲: هم‌خونه‌ایت که با دوست‌دخترش تو اتاق مشغول باشه مجبور می‌شی از خونه بزنی بیرون و بچپی تو یه کافی‌نت کوفتی و چرت و پرت ببافی!


چهارشنبه 22 فروردین ماه سال 1386
طرح فیلم کوتاه گواشی

۱.روز-بیرون- خیابون:

یه پیرزن عتیقه و خم می‌خواد از یه خیابون رد ‌شه. اول خوب دو طرفشو نگاه می‌کنه. یه نما از این ور خیابون که پرنده توش پر نمی‌زنه. یه نما هم از اون ور خیابون که ساکت و امنه. یه پسر جوون می‌آد و گیر می‌ده که: بذارین از خیابون ردتون کنم. پیر زن قبول نمی‌کنه. پسره می‌خواد به زور ردش کنه اما تا زیر بغل پیر زنو می‌گیره٬ پیرزن با تمام زور جیغ می‌زنه و یقه‌ی پسره رو می‌گیره. تو دو یا سه حرکت پسره رو خاک می‌کنه و از زیر چارقدش یه اره برقی در می‌آره و پسره رو نصف می‌کنه. صدای آژیر نعش‌کش می‌یاد.

۲.روز- بیرون- همون خیابون:

پیرزن عتیقه و خم می‌خواد از خیابون رد شه. اول خوب دو طرفشو نگاه می‌کنه. یه نما از این ور خیابون که پرنده توش پر نمی‌زنه. یه نما هم از اون ور خیابون که ساکت و امنه. تا اولین قدم رو بر می‌داره منفجر می‌شه و پیرزنه می‌ریزه رو زمین! صدای عارقی تو فضا می‌پیچه. همون پسر اولی یه نوشابه‌ی کوکاکولا  به دست می‌آد جلو دوربین و می‌گه: «کوووووووووووووووووکاااااااااااااااااا کوووووووووووووووووووووووووووو لللااااااااااااااااااااا!» بعد می‌ره سمت پیر زن و بعد از این که کیف پیرزنو خالی کرد چند قطره نوشابه می‌ریزه تو دهنش. پیرزنه آروم آروم زنده می‌شه اما پسره با پولا زده به چاک.

۳. روز- بیرون- همون خیابون:

پیرزن عتیقه و خم و بی‌پول می‌خواد از خیابون رد شه. اول خوب دو طرفشو نگاه می‌کنه. یه نما از این ور خیابون که پرنده توش پر نمی‌زنه. یه نما هم از اون ور خیابون که ساکت و امنه. می‌ره تو خیابون. همه‌جا ساکته. در کمتر از یک صدم ثانیه جسد له پیرزن که هنوز داره جون می‌ده کف خیابون می‌افته. چی شد؟

اسلوموشن: پیرزن خندون ما وسط خیابون امنه که یه ماشین آخرین مدل اسپورت با چارصد کیلومتر سرعت می‌کوبه به‌ش. راننده‌ی ماشینه همون پسرس که داره به سمت دوربین بیلاخ می‌ده! پیرزن تو هوا می‌چرخه. به اوج پروازش که می‌رسه با صدای کشیده‌ی ناشی از حرکت اسلوموشن فیلم می‌گه: انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!

پایان بندی: نویسنده و کارگردان: گواش


دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386

یه روز خدا و فرشته‌کوچولوهای نازنازیش از اون‌ور ابرای سفید ریزه‌میزه به زمین نقلی ما نیگا کردن و گفتن:

«Y'all Dead»!

 

پ.ن: اگه نفهمیدین اون خارجیه یعنی چی هم مهم نیس...

پ.ن.۲: ما هم!

پ...۳: خل بودن هم مزیتیه چون با متفاوت بودن اشتباه گرفته می‌شه!

پ.ن.۴: متفاوت بودن هم مزیتیه چون با برتر بودن اشتباه گرفته می‌شه!

 


دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
اندر فواید آسانسورگرایی متاثر از تهاجم فرهنگی ممالک فرنگ یا...

اگه بعضیا دو دقیقه بیشتر خودشونو نگه می‌داشتن نه خودشون اخراج می‌شدن نه ما بدبختا مجبور بودیم واسه یه کلاس کوفتی هر روز چهار طبقه‌ پیاده هن بزنیم!


شنبه 18 فروردین ماه سال 1386

هر نوع بی‌غیرتی تو یه درگیری یه‌طرفه یه فرصت طلائیه!

برای آدم عاقل نفس فرار مهمه!


شنبه 18 فروردین ماه سال 1386

آهای نون به نرخ روز خورها٬ مالیات بده‌ها٬ جیره و مواجب بگیرها٬ سگ‌دو زن‌ها٬ گداگشنه‌ها٬ کارمندهای ورنی‌پوش٬ پا اندازهای مطرود جامعه‌ی سالم!

وقتی آقایون کله‌گنده‌ی شکم‌سیر کراوات به گلو عاشق چشم و ابروتون شدن و ازتون با احترام یادکردن بدونین می‌خوان گوشت‌تون رو قربونی جنگ ابلهانه‌ی خودشون کنن!

 

 

 

 پ.ن: عجب کتابیه این «سفر به انتهای شب» «فردینان سلین»!


پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386

عزیزم انتظار داری چی جواب بدم وقتی می‌پرسی:

«من خوشگلم؟»


سه شنبه 14 فروردین ماه سال 1386

آدما تو خیابونا ول می‌گردن و شعار می‌دن: «ما کار داریم.»


یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386

در رشت کلمه‌ای هست به اسم «تاسیان». یا «طاسیان». یا «تاصیان». یا «طاصیان». یا «تاثیان». یا «طاثیان». و به هر حال در رشت کلمه‌ی لعنتی‌ای به این اسم هست که به هیچ زبانی قابل ترجمه‌ نیست. یک چیزی‌ست بین سوت و کور و غم و نوستالژی و هوای ابری و چشم و ابروی یار و مرگ و تاریکی و تنهایی و سوت و کور. اما به نظر من در هیچ جای دیگری به‌جز خود رشت این کلمه معنای درستی نمی‌‌دهد. انگار حتمن باید همه‌ی این شرایط را داشته باشی تا بتوانی درکش کنی...

پ.ن: قسمتی از رمان ناتموم ورودی هشتاد و دو نوشته‌ی خودم.

پ.ن: شهر بارون... من دارم می‌آم!


شنبه 11 فروردین ماه سال 1386

- «بابا چرا می‌ریم حموم؟»

- «که تمیز بشیم!»


شنبه 11 فروردین ماه سال 1386

«چی می‌زنی به خودت؟»

دست‌هام بوی خیانت گرفته!


جمعه 10 فروردین ماه سال 1386

اول یه کتابی نوشته بود:

«من بیست سال دارم. به من نگویید بیست سالگی به‌ترین دوران زندگی‌ست.»

پ.ن: یه چیزی تو این مایه‌ها!


جمعه 10 فروردین ماه سال 1386
سفرنامه‌ی ناصرخسرو

زیر گذر بساط کرده بود انگار. عین یه علامت سوال با یه صندوق میوه‌‌ی درب و داغون. چهره‌ش؟ یادم نیس! خنده‌دار بود؟!

 رو صندوق یه مداد‌تراش سبز انداخته بود (بی تیغ!)... یه تیغ (بی مداد‌تراش!)... یه قوری (بی در) با یه شیکم پر از تفاله‌های نخشکیده.

تو اون حال و هوا یه چیزی گفت... فک کنم در باره‌ی فلاکت و همچین چیزایی... کمبود؟ نمی‌دونم!

فقط می‌دونم به‌ش گفتم: «عادت کرده‌م شبا رو تخت‌خواب یه نفره بخوابم.»

 آها! گفت: «بعضی وقتا مجبوری از دهن شوهر و بچه‌ت بزنی که شیکم خودتو سیر کنی!»

حالا گواش روشن‌فکر‌نمای بدبخت هی زیر برف واق‌واق کن: نوستالژیا...نوسالژیااااااااا....


چهارشنبه 8 فروردین ماه سال 1386

آهای آقای دکارت که می‌گی: «می‌اندیشم پس هستم.»

تکلیف ما چیه که فکر نمی‌کنیم؟!


   1      2    >>



لینک‌دونی گواش
مهمونا: 44395

کلیک نکن
کتونی چینی
خودم
آئورا
Powered by BlogSky.com