| |
| دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385 |
| یه داستان از یه دختر ۹ ساله! |
سارا صدای مادرش را شنید: «سارا بیا. من اینجایم.» سارا دوید سمت صدا. مادرش را دید که وسط یک دشت پر از گل ایستاده و به او لبخند میزند. دوید سمت مادرش اما تا خواست او را بغل بکند دشت پر از گل به یک جنگل تاریک سیاه تبدیل شد و موجودات وحشتناکی بین سارا و مادرش قرار گرفتند. سارا چشمهاش را که باز کرد پدر و خواهرش را دید که بالای سرش آمدهاند. خواهرش گفت: «سارا جان خواب بدی دیدی؟» سارا گفت: «نه.» پدرش گفت: «اما توی خواب جیغ میزدی.» سارا گفت: «حتمن خواب دیدهاید که جیغ میزنم.» و رفت توی دستشویی. آب سرد را باز کرد و یک مشت آب به صورتش پاشید. سرش را که بلند کرد مادرش را توی آینهی دستشویی دید. سارا چشمهاش را بست و آینه را آرام بوسید. چشمهاش را که باز کرد همان موجودات وحشتناک را دید که جای مادرش را گرفته بودند. |
|
| |
| یکشنبه 29 بهمن ماه سال 1385 |
|
خواهرم گریه میکرد میگفت از پسر همسایه حامله شده.
مامان گفت: «همین یکی رو کم داشتیم.»
پ.ن: ما چقدر خوشبختیم! |
|
| |
| شنبه 28 بهمن ماه سال 1385 |
|
منم و دو تا صندلی لهستانی و یه فنجون اسپرسوی کوفتی.
«کجایی لعنتی؟» |
|
| |
| جمعه 27 بهمن ماه سال 1385 |
|
بچه که هستیم کتاب میخونیم تا بزرگ بشیم.
بزرگ که میشیم کتاب میخونیم تا بچگیمون یادمون بیاد. |
|
| |
| سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385 |
|
اون وقتا که بهت میگفتم نمیخوام برم سر کار چون میترسم با باغبونمون بریزی رو هم٬ میگفتی: «یعنی من اینقدر بیکلاسم؟»
«دیدی بودی؟!» |
|
| |
| یکشنبه 22 بهمن ماه سال 1385 |
|
انرژی حستهای حق مسلم ماست!
پ.ن: فکر کن!؟! |
|
| |
| شنبه 21 بهمن ماه سال 1385 |
|
آزادی تو نقشهی روی دیوار مدرسهمون رنگش زرده.
درست به زردی چرکآبهی شکم بالا اومدهی خواهرم... مریم! |
|
| |
| جمعه 20 بهمن ماه سال 1385 |
|
تموم شد!
آخرین بهونهت رو هم ابلحانه خرج کردی! |
|
| |
| چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385 |
|
« کارگران در حال کارند!»
به زودی در و دکور اینجا رو حسابی نقاشی میکنم. |
|
| |
| سه شنبه 17 بهمن ماه سال 1385 |
|
| گواش من! اینجا میتونی هرچی میخوای دروغ بگی. |
|